تبليغاتX
پوچ . س .. ت ... ا .... ن
همه از مرگ میترسند ....... من از این زندگی سمج ...... (صادق هدایت)زنده یاد

 

پشیمانم !!؟

نه...نه !

سوگند به خدائی که در تمام گناهانت شریک می پندارمش

اگر صد بار دیگر متولد شوم

بازهم همین راه را خواهم پیمود ...

دوباره دوستت خواهم داشت

دوباره برای داشتن و

نداشتنت !

گیسوان را سپید خواهم کرد..

بر گونه های پر طراوتم هزاران چین خواهم نشاند...

صد ها بار   عمر... را برباد خواهم داد

دوباره برای داشتن و نداشتنت...

چون پائیز خواهم فسرد...

برای  بهار....م

 دوباره خواهم بارید

تابستان

خواهم سوخت.

برو...

برای نماندنت تاوان هیچ چیز را نمی خواهم

گیسوان سیاه...و

جوانی و ....

فقط...

فقط ....

 نگاه هایم را....

 

پس بده

.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 10:10  توسط سپهر | 
 

میان این همه برف

انجماد محض زمستان!

باران

دشت تهی

جنگل عریان!   

  (قاصدک)

قاصدک !

میان این همه وحشت

 این همه غربت !

ظلمت

....تو!؟

ببین که ماه... هم

ز وحشت سرما

لحاف ابر!

و خورشید

دیار بهار

ببینمت...

ببوسمت!؟

آ...ی!

تو از دیار بهار می آئی ؟

پیام_

عشق و

شکوفه

یاس آبی رنگ..     ؟

در اولین طلوع

سوار باد

سوز جانفرسا

برو به دیار

بهار....

م

به او مگوی حکایت_

سپید_  موی

نگاه_ بی رمق

چهره ی_ چروکیده!

مگوی از..

جنگل_ رمیده

عاشق_ مرده

پنجره ی_

نیمه باز_ پوسیده !

 به او بگوی...

انتظار_ دوریت شهد است

کنار عشق تو

آغوش سنگلاخ

مهد است

به او بگوی...

عشق.. پاکم کرد

وحرمت عشقت

میان این همه...گل

عاشق_ ....خدایم کرد

به او بگوی...

در اولین سپیده

با ستاره* خواهم رفت

ز دست تو ..و

زمین  و

زمانه

خواهم رست

ببین چگونه خدای

آغوش بگشوده

چنان که از دم_ خلقت

در انتظار من بوده!

*ستاره مان


+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 22:22  توسط سپهر | 
 

قرارمان !

امشب

کنار همان برکه

برهنه ....

سقف مان آسمان

من و تو...و

۲۴ شمع جانگداز.....و

یک آسمان ستاره

 

که مثل پیکر سوخته من...

تا آن هنگام که خورشید خدا زیبائی شب را

از من!

از تو

میگیرد...

میسوزیم و تمام نمیشویم !

امشب !

از شاه پرنده ماهیخوار شنیدم

به قبیله خود فرمان داد

ماهیگیری ممنوع

 

شاه ماهی من !

بیا و ببین اشک شوق بچه ماهی ها را !

 می رقصند و می گریند....

بیاد می آوری ...

به نشانی آن غروب

برای مرگ آن بچه ماهی اسیر در دهان مار !

چه گریه ها که نکردی !

 

برای ضیافت امشب من خدا را هم دعوت نکرده ام

میترسم دوباره حسودی کند !

امشب

من

تو....و

ستاره م ا ن

سقفمان آسمان..

بسترمان پهنه دشت و مخمل شقایق ها....

که عاشقانه لمس تنت را انتظار می کشند....

امشب !

از راه که میرسی بدون درنگ

شمعها را فوت کن

میترسم دراین تیرگی

از نور شعله های شمع

خدا دوباره پیدایمان کند...!!!

.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 19:19  توسط سپهر | 
 

چه شيرين بود... آمدنت !

و رفتنت...هم

ديوانه ام ؟

نه ...؟

به شوق آمدنت گريستم....

انگار همين ديروز.....بود

به شيرني رفتنت نيز....گريستم !

 

گاليله  به جرم اثبات گرد بودن زمين

محکوم شد به مرگ....ا

اما گرد بودن زمين به ميليون ها عاشق حيات مي بخشد.

 

زمين گرد است....

پس تو دوباره ميآيي....

نه تابستانهاي سوزان...

نه خزان

و نه سرماي جانکاه زمستان

دواي انتظار من !!

 

زمين گرد است

ومن در انتظار دوباره بهار....

ميدانم ميخوانيم!

ميبينم اشکهايت را...

 

گريه مکن که دست روزگار طنابهاي قطور پيچده بر پاهايت را خواهد پوساند...

و تو

در آغوش من دوباره خواهي گريست...

ومن دوباره خواهم مرد...و

ما دوباره خواهيم زيست...

بهار من

 اينجا همه چيز خوبست

آواز گنجشگان

برگ سبز درختان

وبوي نفس هاي تو ...!

غمگين نباش

من براي بوته هاي اقاقي باغچه اي ساخته ام

بخاري خانه ام را براي عبور زمستان برسم عاريه به آنها داده ام

و هر شب آن هنگام که ستار ه مان در افق غرب آسمان رخ مي نماياند

تا صبحگاهان....

باا شک آبياريشان مي کنم.

گرم و سيراب مي شوند....اما

تو بگو... گل هميشه بهارم

با دل تنگ اقاقي ها چه کنم !؟

اقاقي ها بهار ميخواهند..

گل هميشه بهارم....بگو

با کدامين بهار ميآيي...

.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 1:1  توسط سپهر | 
 .

دریا بهانه  بود ....

نبود !؟

ما برای شمردن گوش ماهی ها رفته بودیم !

سیگارم را روشن کن!

و تمام 

ما رفته بودیم بگویم ....

گاهی خرمهره ای را به بهای دنیایی نمی دهیم...!

 

دریا بهانه بود....!

نبود ؟

گوش ماهیها    هم!

ما فقط برای شمردنشان رفته بودیم..

هر گوش ماهی ...یک بوسه !

و ما...

یک ساحل بوسه را... درکنج اتاقی که طلوع و غروب خورشید را گم کرده بود..و

عقربه های حسود آن ساعت دیواری خراب...و خیره سر

که هر لحظه با اندازه یک شبانه روز دور میزد!

به میهمانی گوش ماهی  بردیم...

تو باختی یا من !

ما که هر دو میسوختیم!

گونه های گلگون تو...

رخسار رنگ پریده من ...!

و جنگل !!

روی ابرها...

ما برای دیدن جنگل هم ...نرفته بودیم.

ما به ابرها گفتیم که هرکجا که باشند...

پست تر از آنند که آسمان را از ما یگیرند...

و  چه  کودکانه

آن گوشه آسمان

برفراز ابر..ها

میان آتش و دود و....کنار آن کنده درخت لجباز

عابران ....را

کور می پنداشتیم !

راستی ! 

به من بگو چرا.. از آن به بعد

هرگاه سیگارم را روشن می کنم

گلگون میشوی...

و من

فیلتر آن سیگار خاکستر شده را با جهانی سودا نخواهم زد.

.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اسفند 1388ساعت 22:22  توسط سپهر | 
  ۱

خونه ما توی یکی از خیابونای بالا شهره توی یکی ار فرعی های این خیابون و توی یه فرعی ده بیستتا خونه که اکثرا لوکسن و درختهای سرو و کاج بلند که قشنگیه این کوچه را دوچندان کردن.

یه همسایه دیوار به دیوار داریم  یه زن و شوهر و یه پسر شش هفت ساله که دست نا سازگارروزگار زن خونواده را به بیماری لا علاجی مبتلا کرده بود و تو هیچ جای دنیا نتونسته بودن درمانش کنن و جوابش کرده بودن و چند روز آخر عمری را آورده بودنش تو خونه و وخیم ترین حالتای مریضیش مصادف شده بود بادهه محرم....

از همسایه ها شنیده بودم که پسر بچه این خونواده شنیده بود غذای نذری ظهر عاشورا مریضا را شفامیده و برای بدست آوردن غذای نذری و شفای مادر تلاش زیادی کرده بود.ضمن اینکه ظهر همون عاشورا خودمم برخورد کوتاهی با این پسر بچه داشتم.

خیلی علاقمند شده بودم سرگذشت پسرک را در اون عاشورا از زبون خودش بشنوم و قصه ای بنویسم.روزها...ماهها گذشت و کمین من برای بدام انداختن پسرک بی نتیجه مونده بود تا اون بعد از ظهر....

با صدای ممتد آیفون غضبناک از خواب پریدم و با عصبانیت تمام و آماده واسه بد و بیراه گفتن بطرفآیفون رفتم...و گوشی را برداشتم...خدای من !!شکار با چهره ای معصوم اما مصمم رو صفحه آیفون منو میخکوب کرد...پرواز کردم.. و خودمو مقابل پسرک پیدا کردم...

سلام آقا......برق چشمانم را در حالت بهت زده پسرک میدیدم

سلام.

 ببخشین توپ من افتاده تو حیاط شما اجازه میدین ببرمش

البته که اجازه میدم ولی به شرطی ک...

حرفمو قطع کرد و گفت میدونم آقا سعی میکنم دیگه توپم تو حیاط شما نیفته..

نه عزیزم به شرطی که  به من قول بدی که با اجازه خونوادت یه بار بیای خونه ما مهمونی ...؟

لبخندی زد و سرشو به علامت رضایت تکونی داد و توپ و برداشت و رفت...

سوژه به قصه من نزدیک شده اما رمیده بود.. چه باید می کردم ! کنار استخر  روی نیمکت نشسته و غرق در قصه بودم. از کجا شروع کنم.چطور ذهن پسرک را به آن دوران تلخ و جانکاه پرواز دهم ؟

لم داده ودست ها را پشت گردنم قفل کرده  و نگاهم به آسمان بود ..و...مبهوت...

که ناگهان گوی خوش اقبالی من چون سنگ آسمانی میان استخر فرود آمد !

از جای جستم...بهتر از این نمی شد . خود را برای ملاقاتی غیر منتظره آماده کردم گوشها را برای شنیدن صدای پای پسرک آنچنان تیز کرده بودم که صدای نفسهایم آزارم میداد....

صدای باز و بسته شدن درب خانه همسایه ها را متر می کردم..انتظار و انتظار و انتظار بیهوده...

نا امیدانه بطرف ساختمان راه افتادم...چه اتفاقی افتاده بود ! یعنی پسرک از گوی اقبال من رویگردانشده ! من که با او به خوبی برخورد کردم ! دیوانه وار جلوی آینه برای خودم شکلک درست میکردم و قدم زنان به خودم بد و بیراه می گفتم...حتی با شنیدن صدای زنگ تلفن بی حوصله از کنار گوشی تلفن گذشتم...خدای من ! شماره همسایه روی صفحه تلفن!...پستچی چندین بار قبض تلفن را اشتباهی در حیاط ما انداخته بود....ومن شماره تلفن خانه شان را دیده بودم.

باید خود پسرک باشد...

الو ....الو عزیزم الو سلام.. الو میدونم توپت دوباره افتاد توی حیاط ما خب بیا ببرش

۲

صدای زمخت و خشنی .... گفت سلام

گیج شده بودم با پاسخی به سلام و احوالپرسی متوجه شدم  پدرش است ...

پسرک قضیه توپ و دعوت و... را برای خانواده بود و..و پدرش گفت که پرتاب توپ برای بار دوم عمدی بوده تشکری و عذر خواهی از زحمت و..اجابت دعوتی که زمانش دقایقی بعد بود و خدا حافظی.

همه چیز دوباره پر رنگ شده بود.آماده میزبانی میشدم که اینبار انتظارم دوامی نداشت .دقیقه ای بعد پسرک با لباسی رسمی کنار من بود.وسایل پذیرایی فراهم بود ولی بدون توجه به شکلاتهای خوشکل و خوشمزه کنجکاوانه به همه جا سرکی کشید تا به کتابخانه رسید..فرصت مناسبی بود خود را به او رساندم و گفتم..بیا این قفسه مخصوص سن توست هر کدام رامی خواهی انتخاب کن چندین کتاب را برداشت نگاهی به شکلها و طرح های روی جلد می انداخت و بعدی و بعدی...

گفت من کتاب هایی را دوست دارم که قهرمان داشته باشد...چه فرصتی بود!!

تو خودت قهرمانی !!

نگاهی کوتاه به من انداخت و طوری که انگار خودش را مسخره میکرد شکلکی درآورد و گفت :ههه قهرمان !!

آره تو واقعا قهرمانی.. دلت میخواد یه داستان بنویسم که تو قهرمانش باشی ؟

برق زود گذری از چشمانش گذشت و ساکت ماند..

باید ادامه میدادم...

جدی میگم من دلم میخواد تو قهرمان یکی از قصه های من باشی

آخه چطوری !!!؟

ببین عزیزم قصه هایی پر خواننده میشن و قشنگ که به حقیقت نزدیک باشن تو یکی از خاطراتتو

واسه من تعریف کن بقیه اش با من.

آخه چه خاطره ای !!

یه خاطره که خودت تو اون نقشی داشته باشی یه کم فکر کن ببین کدوم خاطره ای بیشتر ذهنتو تونسته مشغول کنه ؟

نگاه عجیبی را به سوی من روانه کرد و طوری که حدس میزدم منظور مرا فهمیده بود  ..گفت:

مثلا چی ؟

راستش...راستش منو یادت میاد ؟یادت  نمیاد ؟ ظهر اون عاشورا که سر کوچه از من پرسیدی بیمارستان(.......) کجاست همو ن روز عاشورایی که مامانت  مریض بود....عصبانی شد..به من خیره شد.. تنفر و خشم از نگاهش میبارید.هول شده بودم دوباره همه چیز در حال به هم ریختن بود اشک در چشمانش حلقه زده بود چند باری نصفه نیمه به طرف درب خروجی رفت و ...پشیمان شد بطرف تراس دوید..وارد تراس شد به چپ و راست میرفت و در نقطه ای ایستاد و نگاهش در جایی  نزدیکی های سر کوچه متوقف شد. سپس نگاهش را برگرداند و به نزدیکی درب خانه شان نگاه کرد..و دوباره به همان نقطه اول...مضطرب بود نمی دانست باید به کدامیک از این دو صحنه بیشتر نگاه کند..

به او نزدیک شدم به آرامی دستی بر موهایش کشیدم

 سرش را کنار کشید و دستم را پس زد !

قهرمان به چی نگاه می کنی ؟

زد زیر گریه آنچنان که مرا هم به گریه انداخت .پاهایم را بغل کرده و میگریست (یم) تپش قلب کوچک و مهرباش را روی رانهایم حس می کردم گاهی میگریست...ساکت میشد مسیر نگاهش را عوض میکردو باز میگریست..با بغض تلخی گفت: عمو ببخشین اشکام لباستونو کثیف کرد

کثیف !!؟ اشک قهرمان از باران پاکتره

دستهایش کم کم از اطراف پاهایم سست شد...مرا رها کرد و رفت جایی ایستاد که میتوانست دو نقطه

مورد نطرش را کاملا ببیند.به ابتدای کوچه اما نگاهش به بینهایت ها بود....و به جلوی درب خانه اما در عمق خاطرات !

باشه عمو میگم

و همینطور که اشک از چشمانش بروی گونه ها و سپس به طرف گردنش میلغزید...شروع کرد..

سه روز مانده بود به محرم.....

 ۳

سه روز به محرم مانده بود که آخرین کمسیون پزشکی به هزار و یک استناد نظر به لاعلاج بودن بیماری و دستور انتقال بیمار را به منزل برای گذراندن واپسین ساعات و روزهای باقیمانده عمر را صادر کرده بود. پسرک که سنش اجازه نمیداد مادرش را در ساعات ملاقات بیمارستانها عیادت کند بعد از چند ماه میتوانست دوباره مادر را ببیند.درست یادش میامد که آخرین باری که مادر رادیده بود موقع بردن مادر به بیمارستان بود و تا سر کوچه کنار همان درخت سرو که در این لحظه نگاهش درست به همانجا میخکوب شده بود نگاههای مادر و امبولانس را بدرقه کرده بود...چند ما ه که نه یک عمر درد فراق را در آرزوی سلامتی مادر را گذرانده بود....

آمبولانس در دهانه درب خانه ایستاد و برانکار  با بدرقه ده ها نگاه  نگران فامیل و بستگان جسم نیمه جان مادر را  تا روی تخت مرگ طی کرد .پسرک هنوز نمیدانست که نه تنها مادر بهبود نیافته بلکه حالش بسیار وخیمتر از گذشته است اما کم کم ظرف چند روز از پچ و پچ اطرافیانی که برای آخرین دیدار ها به عیادت مادری که به علت تزریق آمپولهای مرفین معمولا بیهوش بود می آمدند دریافته بود که مادر در آینده ای نزدیک رفتنی است التماس هایش برای انتقال مادر به بیمارستانی دیگر و درمان بی فرجام مانده بود. اما هنوز نا امید نشده بود. یکراه باقی بود...نذری ظهر عاشورا

اما از کجا معلوم که مادر تا ظهر عاشورا زنده میماند..!

هر شب صدای هق هق پسرک را همه از پشت درب بسته اتاقش میشنیدند که :

خدایا صبر کن..صبر کن خدایا  تا ظهر عاشورا صبرکن....

و این خواسته ورد زبان پسرک در روزها و شب ها شده بود....و زمان به تلخی می گذشت...

صبح روز عاشورا پسرک خیلی زود تر از اتاقش خارج شد و سراسیمه بطرف اتاق مادر رفت.لوله اکسیژن هنوز به بینی مادر چسبیده بود.و به سختی نفس می کشید...هنوز زنده بود. پسرک امروز ماموریت مهمی داشت که باید به انجام می رساند. در چند روز گذشته چندین بار به جاهائی که غذای نذری ظهر عاشورا  می دادند رفته بود و مسیر هارا یاد گرفته بود و هر لخظه بار ها مسیر را از ذهن خود مرور می کرد......

ساعت ۱۰ صبح  به طرف آشپزخانه رفت و قابلمه کوچکی برداشت سوار دوچرخه شیکش شد و به سرعت بطرف محل مورد نظر براه افتاد..باید از چند خیابان می گذشت غرق در رویای شفای مادر بود...خدایا دو ساعت دیگه صبر کن.خدایا....

بالای درب خانه مورد نظر پارچه ای نوشته بود توزیع غذا ۱ بعد از ظهر...دیر میشد باید به آدرس بعدی میرفت ..به  آدرس بعدی و بعدی مراجعه کرد ..همه جا مثل هم در مکان سوم از یکی ا مراجعین شنید که فلان جا شروع به توزیع غذا کرده اند با اینکه دور بود اما چاره نداشت....باید میرفت...

از دو کوچه مانده  صدای دل نشین مداح وبوی کباب همه جا را پر کرده بود زیاد شلوغ نبود...

آقا ساعت چنده ؟

یازده و ده دقیقه....

اینجا زود غذا میدن ؟

بله ولی صاحب نذر گفته اول باید اون قابلمه ها که اونجا تو نوبته و مال آشناهاست را بده به صاحباش بعدش به بقیه...

اوه چقدر قابلمه !!!

وصدای صاحب نذر...که  از رو برچسب ها صاحبان ظروف و صدا میزد..

حاج آقا(..... )بفرمائید ببخشید دیر شد می گفتین خودم بچه را میفرستادم واستون میاورد...راستی امروز طلا چند بود ؟

آقای مهندس(.......)  مهندس چرا اینقدر ظرفتون کوچیکه میخواین بگم چند تا یه بار مصرف واستون پر کنن....

حاج آقا(.......)بفرمائید البته میدونم مثل ناهار اربعین پارسال شما نمیشه باید ببخشین نذره دیگه. راستی شنیدم فی دلار بالا رفته...

آقای دکتر (...... )بله بله اینجام حاج آقا دستتون درد نکنه و خدا قبول کنه...

 جناب سرهنگ.....

عمو جان.....

عمه جان.....

خاله جان.....و....و

پسرک سوار بر دوچرخه و بسرعت بطرف محل بعدی براه افتاد اشک از چشمانش سرازیر بود....خدایا یعنی مامان هنوز زنده است....

اینجا هم خیلی شلوغ بود...مردم از سر و کول هم بالا میرفتن یکی از کفشهایش از پایش درآمده و زیر پاهای ازدحام جمعیت مشتاق گم شده بود... رسیدن به آن جلو تقریبا محال بود...پسرک سوار بر دوچرخه و مقصد بعدی... اشکهایش مانع درست دیدن شده بود....صدای آژیر و بوق ممتد امبولاس عبوری را نشنیده بود و.....

دوچرخه له شده و قابلمه شکسته ....و خون سرازیر شده از پا...

آقای آمبولانسی میشه بری مامان منو ببری دکتر ؟

آقا آمبولانسی ساعت چنده ؟

نیم ساعت مانده به ظهر.

مانند باد شروع به دویدن کرد..پاهایش اصلا درد نمی کرد

خود را به محل بعدی رساند و اینجا هم ازدحام !!

مستاصل و بی پناه... درمانده و غریب....و زمان زود گذر...!

صدای گریه وامانده اش چنان بود که توجه اطرافیان را جلب کرد... و با صدای مرد مهربانی که مبهوت  لباس گران قیمت و پای برهنه پسرک شده وگویا صاحب مجلس عزا داری بود به خود آمد...

گرسنه ای ؟

نه !!!

 نه... مادرم بیما ر است  غذای نذری میخوام .... ترا خدا... فقط به اندازه یک قاشق !

و آن مرد مهربان در اندک زمانی چند ظرف یک بار مصرف پراز غذا آماده کرد و به پسرک گفت چرا هول میزنی و پسرک بدون جواب یکی از  غذا ها را گرفت و در میان دیدگان اشکبار مردم به سرعت دور شد...

آن یکی لنگه کفش را هم رها کرد تا بتواند بهتر بدود زمان کوتاه بود و مسافت طولانی .... از خیابانها و کوچه ها میگذشت واز بخت بد موقع پریدن از روی جوی آب کنار خیابان پایش لغزید و نقش بر گل و لای کنار چمن های...و غذای نذری پخش شده و ظرفش هم داخل جوی افتاده بود... پسرک از جای برخاست و مقداری از غذای ریخته  بر آسفالت کنار جوی را با دستانش کوچکش جمع کرد و شتابان براه افتاد... غذای مطهر و دستان مقدسش را بطرف جلو گرفته بود و همچنان میدوید...به کوچه نزدیک شد و سر پیچ کوچه کنار اولین سرو ایستاد... چه میدید !!! ؟ انگار همان آمبولانس بود...بهتر از این نمیشد آمده بود مادر را به بیمارستان ببرد !!!! داشت راه  می افتاد....پسرک دلش میخواست قبل از رفتن مادرش به بیمارستان غذای نذری را به مادرش میخوراند اما چه باک او حاضر بود تا بیمارستان را هم بدود...او میتوانست نام و تلفن بیمارستان را از روی آمبولانس بخواند و خود را به بیمارستان برساند....

 ۴

زمستان ۸۳ بود.برف سنگینی  می بارید. عاشورا بود...درست همین ساعت و همین دقیقه در راه بازگشت به خانه بودم سر پیچ کوچه مان کنار اولین درخت سرو پسرکی رادیدم  مشتی برنج آغشته به خورش لپه در دستهائی از سرما کبود شده ا... پای راستش شکسته بود و آنچنان متورم شده بود که داشت شلوار آغشته به خونش را می ترکاند ... با پاهائی برهنه وسیاه شده ازسر ما ...

 

آقا ببخشین 

 آدرس بیمارستان بهشت زهرا کجاست ؟

 

بیست و دو دقیقه از ظهر گذشته بود.....

 

.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم دی 1388ساعت 12:22  توسط سپهر | 
 

 

         مثل تو...

         و من

دو دست داشت و دو پا

دو چشم و دو گوش و دو..... و...

 

 

                              اما دو دل داشت !

.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 23:23  توسط سپهر | 
 

.

دوباره آمدم...تا

با حرم نفسهاتان غربت های یک عمر ... نا گفته را نفس بکشم

دوباره من و من ...من

که بدون تو..و تو تو...

نه

(م) دارم و نه (ن)

اما هنوز هیچ نشده ام !

چون تو را دارم !

گناهی نیست اگر همواره در قلب پائیز می آیم و به عشق بهار میروم.

اگر چه گناه  ناتوانی بی پاسخ گذاشتن دریای بزرگواری تو..و تو وووتو

همواره بر دوش م سنگینی می کند.

 

آری دوباره من !

به عشق تو

نمی دانی...

چقدرسنگینی دلتنگی ها را....با اشک

سودا زدم !

و چه شیرین است اشکهای غریب !

وه !

چه شیرین است آمدن در پائیز...

 

 

در پائیزی که تو را بنویسم*

 

 

* عاشق نشدی وگرنه می فهمیدی    پایز بهاریست که عاشق شده است

.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 2:2  توسط سپهر | 
 

چرا بهت زده...!

این سقوط خورشید...ماه و ستاره ها به زیر ابر !

دانه های باران متوقف و معلق !...و

محو تماشای تو ...

زمان از حرکت    باز  ایستاده !

دیدگان حیرت زده عابران    یخ زده!

بی تفاوتی من !

همه و همه بازتاب شکوه دوباره دیدن توست !

و دیدگان تو....

مبهوت کوله بار من...!

که مالامال از....

رفتن است..!

چه کنم ؟

آن سرزمین یخ زده دیر بازی است ...

دو باره مرا صلا می زند ...

مرا انتطار می کشد

و من که .....

عمری با تلخی انتظار تو حلوای مرگ

..........می پختم !

حرارت سر زمین یخی را حس می کنم*

 

چه دیر آمدی ...!

 

 

*حالت سوخته را سوخته دل داند وبس    شمع دانست که جان دادن پروانه ز چیست !!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 17:17  توسط سپهر | 
 

هزار بار تراشیدمت !

منم و انبو هی از پاره سنگ ها.. تندیس های نیمه ساخته !

هر بار تراشیدمت ....

هر بار

ناتوان تر !

آخر چطور می بایست گوشهایی که همواره به روی حرف ها بسته بودند !

چشمهایی که دریائی از ریا بودند...!

آخر ...

چطور میبایست قلبی را که گورستان دل عاشقم بود...

هزار با تراشیدمت ...

و تو شکستی !

آخر...!

رهگذری گفت :

ای بیهوده تراش ...

"سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد هرگز تندیسی زیبا نخواهد شد "!!

 

 

عمر بر باد رفته  ....!؟

 

.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 4:44  توسط سپهر | 
 

گفت :ارتفاع ۲۹۰۰۰ پا سرعت ۵۴۰ مایل دمای خارج هواپیما ۴۳-

گفت :هوا طوفانی است کمر بند های خود را همچنان بسته نگاه دارید

گفت :شرایط اضطراری خونسری خود را حفظ کنید

گفت :احتمالاصاعقه یکی از موتور های هواپیما را زده است

گفت : متخصص  ..........  در هواپیما هست

       .

       .

      .

گفت : کارتون بی نظیر بود نگاه های مسافر ها را....!

گفت :I,m Iranian too

گفت : مایلم با شما بیشتر آشنا بشم

گفت :گفتین اعتقادی به ازدواج ندارین*

گفت :برای دیدنتو ن به ایران میام

گفت :اوه اینجا چه تغییر کرده ! چند سالی میشد ایران و ندیده بودم

گفت :وای خدای من چه خونه قشنگی عجب اتومبیلی..وای چقدر این ویلا زیباست

گفت :مگه چقدر پول تو حساب داری که وقتی میری تو بانک همه خبر دار می ایستند!

گفت: دوست دارم

گفت :امشب و شیرینی گناه...و چیدن ستاره ها...

گفت : عریان فقط برای تو...و دیگر هیچکس

گفت :کی صبح شد ! ببین ..... دیشب تموم ستاره ها را چیدیم حتی یک دونه هم نمونده

 گفت میای دلهامون رابه دریا بزنیم و ازدواج کنیم*

گفت :اکه این کارو نکنی اولین نفر و با هر شرایطی که داشته باشه زنش میشم*

گفت :ناراحت نشدی

گفت :ای نامرد غیرتت کو

گفت میدونی چقدر دوست دارم

گفت : بیا از خر شیطون پیاده شو....من خوشبختت می کنم*

گفت :تو که قصد ازدواج نداشتی چرا با من بازی کردی

گفت :ازت متنفرم

گفت :عزیزم میخوای بشتر فکر کنی

گفت :برو گم شو تو نه اولین بودی و نه آخری خواهی بود*

گفت :خدا حافظ

 

 

گفت :ارتفاع ۲۸۰۰۰ پا سرعت ۵۵۰ مایل دمای خارج هواپیم۴۶-

گفت :آیا دندان پزشک در هواپیما هست.....

گفت :I,m Iranian too

 

گقت :ارتقاع ۲۹۵۰۰ سرعت ۵۲۰مایل دمای خارج هواپیما ۴۰-

گفت :آیا .........

 

* تناقض

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 13:13  توسط سپهر | 
 

اگر این روز ها ...

به دیدار خزان میروی

گام ها را آرام تر بر زمین بگذار....

که من...

بهار را...

 توی این کوچه باغ....ها

زیر یک یک این برگ های خزان زده

 

گم کرده ام !

.

.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 16:16  توسط سپهر | 
 

    این همه کرشمه...

این همه ضجه !

عاشقانه....گی ها

برای که..(چه) ؟

همانند شیون بر گوری... عزیز ! 

من که گفته بودم :

دیر بازان....

نه.....!

دیر تر 

    مراسم به خاک سپاری ام را مسرورانه جشن گرفته بودم.

 نگفته بودم !! ؟ 

به سخره ام مگیر...

اگر

می دوم...هنوز

که...

من...و

 آسمان

در طلوعی گمنام....

آن هنگام که آسمان  در آغوش گرفتن زمین را می آغازید....

   پیمان ی بستیم....

تا در مکان غروب....آن دور دست ها....

آنجا که آسمان زمین را میبوسد..

مرا در آغوش گیرد...

آسمان گفت خانه نویی برایم ساخته است.... 

 خانه ای بدون دیوار.... 

وقت تنگ است و

راه

 طولانی

خدا حافظ

 

پ.ن : امروز اومدم نطر ها را خوندم هم عمومی و هم خصوصی غرق در غرور شدم و اشک ( باور می کنی)؟ اشکامو که میشناختین اما در مورد غرور یه دفه اشتباه نکنین که بابت نوشتن مغرور شدم نه..هرگز ! داشتن شما ها منو غرق غرور کرد..پس غرورم ار شماهاست و اشکام هدیه بی ارزشی واسه قدم هاتون. (میعاد ) یه دلنوشته بود مث بقیه نوشته ها و سپهر شما ها را که تمام دنیاشین را هر جا     باشه رها نخواهد کرد..کاش میشد اسم یک یکتو نو بیارم و تشکر کنم ولی میترسم اسمی جا بیفته...پس

پایتان را میبوسم ودر مقابل عظمت و زلالی احساستان  با قلبی آکنده ازعشق زاتو می زنم.        

.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 10:10  توسط سپهر | 
 

آسمان را قسمت کردند....

                              تکه ای برای  خورشید

تکه ای برای  ماه

تکه ای  برای ستاره ها...

تکه ای  برای ابر......و

تکه ای برای  پرنده ها....

دلم را قسمت کردند.....

تکه ای  برای تو

تکه ای  برای تو

و......

تکه ای  برای تو !

.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 9:9  توسط سپهر | 
 

       اینجا نه عربستان است...و نه عراق

                                

     

 می نویسیم : بیگانه را پاس بداریم

 می خوانیم  :پارسی را پاس بداریم !

.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 0:0  توسط سپهر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو

درباره وبلاگ

یادم می آید

روزگاری ساده لوحانه

صحرا به صحرا

و بهار به بهار

دانه دانه بنفشه های وحشی را
یک دسته می کردم

عشق را چگونه می شود ...

نوشت !

(حسین پناهی)

پیوندهای روزانه
محمود کیانوش (شعر جهانی)
صادق هدایت
علی سید صالحی
حسین پناهی
فروغ فرخزاد
احمد شاملو
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1390
دی 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
اسفند 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
آرشيو
آرشیو موضوعی
زنگ انشا’
گمنام
کوتاه و تلخ
لحظه ای دیگر
ماه عسل
عشق دروغین
زندگی زیباست ؟
نیمه شعبان
شمع های خاموش
بیا ز سنگ بپرسیم
رمضان
نگاه دخترک
خاطره
در پستو خانه دل
تساوی
نوش دارو
قدر
رقص مرگ
با خاطرات
ریشه در خاک قفس ماند
آخرین نفس
تاریخ
برای تو
خانه ام کجاست
در هوای این ایام
آی...انسان
دنیای من
عهد
در سوگ معشوق
نمی شود
پشت دیوار های انسانیت
امتحان املا’
قرن بیست ویکم
پشت چراغ قرمز
پرواز
تولد من
زنگ فقر
یادگار...ی
مادر
زندگی
رهائی
سال گشت
مدادهای رنگی من
ثبت نام
فصل هیچکس
بهار من
اسیر
پشت پرچین باغ همسایه
بیدادگاه
دریا
برهنه شو
نوروز
در انتظار تو
رزق
هجرت
عبادت
تنهائی
زنگ نقاشی
ولنتاین - سپندارمزگان
نسل سوخته
خود خواه
تهی !
گناه
نوروز
هم سنگ
بیاد استاد
روزهای تکراری
پارسی را پاس بداریم
پیوندها
---<( آن سوی کهکشان ها )>---
حسین پناهی
تا ابدیت جاری
از خاموشی ها تا فراموشی ها
بن بست تنهائی
نرگسی
هیچ نامه
هبوط
تازه های ادبی
غربت دل من
آوای بوتیمار
دخترک اوریجینال
عشق ممنوع
کارو
دوران
هجران
سابه تنها
معرفت نامه
مهسا
نیمه ماه
دست نوشته های یک بیمار روانی
دختری بنام شعر
برزخ تنها ئی
دلنوشته های فهیمه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

 

hit counter