سال گشت

و پوچستان پس از گذر از پیچ و خم ناله ها ودرد ها ...یک ساله شد.
بارها بر آن شدم که رها کنم ... رها شوم اما دلبستگی ها ...انس با تو
آری همین توئی که می خوانی ام
همین توئی که تنهائی هایم را با خود قسمت کردی
همین توئی با لطفت ..مهربانی ات... بیش از دوازده هزار بار نور بر تاریک خانه دلم تابانیدی !!
و هر بار مرا به ماندن امید دادی ....!
اگر چه رفتن یارانی که نبودنشان هر لحظه می آزاردم ماندن را آنچنان تلخ کرده است ... اما
تا سر حد امکان خواهم ماند ....
بوسه هایم نثار قدم ها .....و اشک های همیشه ریزانم باران باغچه دلها تان باد ...
دوستتان دارم .... ای
همه شمایانی که نمی شناسم تان.
سپهر
.
