در انتظار تو می مانم ...
چه کسی مرا بیدار کرد ... مگر سوگواری مرگ بهار و همهمه خزان تماشاییست ؟
به خدا سوگند باغبان اینان که اینگونه بی رحمانه می روبی شان پاره پاره پیکر بهار ند که
گلبرگ گلبرگ شان پیام رسان عشقی بوده اند ... از عاشقی به معشوق که امروز اینچنین
خوار و بی مقدار شان می کنی !!!
آهای رفتگر اینچنین شلاق جاروی ت را بر ... برگ برگ دامن بهار فرو میفکن ..!!!
وای وای ت باد شبگرد برای دمی رهایی از سرما شعله بر جان یادگاران بهار مینداز !!
به خالق بهار... به خالق عشق قسم برگ برگ این آ تشی که افروخته ای عمری دلی
را در آتش عشقی میسوزانده است !!
ای مردم... ای سست عهد ترین مخلوقات... ای عهد شکننده ترینان ننگتان باد ..
ای سوزانندگان عشق.... آتش نصیبتان و ای فراموش کنندگان فراموشی ابدی.. یار
ابدیتان باد....
بهار من ...
دوباره خواهم خوابید و خواب تو را خواهم دید ....
خواب
آن روز ها .... آن شب ها
سفر ها ...نان و کباب ...
قهر ها و آشتی ها.....
به یاد روزهایی که برگ های زرد را لگد نمی کردند...
و گلبرگ ها را نمی سوزاندند.
و به یاد برفهای آن جاده پیچ درپیچ
آن کلبه یخ زده
آن همه دلهره .....کنار آن سینی آتش ...
گرم تر از دستهایت و سرد تر از آ غوشت ....
دوباره خواهم خوابید .... و
سوگند به عشقت
و خودت !
جز با نوازش سر انگشتان بهاری تو هرگز بیدار نخواهم شد.
نازنین دل شکسته ام ....
پلک هایم چه سنگین میشوند ....!!
باید تو را در خواب ببینم هر چند میدانی بازدم یکی دم دیگریست....!
می بینی فاصله را.... !؟
پلک هایم
چه سنگ ی ن
م ی ......
.