دوباره تو...و تووو تو
.
دوباره آمدم...تا
با حرم نفسهاتان غربت های یک عمر ... نا گفته را نفس بکشم
دوباره من و من ...من
که بدون تو..و تو تو...
نه
(م) دارم و نه (ن)
اما هنوز هیچ نشده ام !
چون تو را دارم !
گناهی نیست اگر همواره در قلب پائیز می آیم و به عشق بهار میروم.
اگر چه گناه ناتوانی بی پاسخ گذاشتن دریای بزرگواری تو..و تو وووتو
همواره بر دوش م سنگینی می کند.
آری دوباره من !
به عشق تو
نمی دانی...
چقدرسنگینی دلتنگی ها را....با اشک
سودا زدم !
و چه شیرین است اشکهای غریب !
وه !
چه شیرین است آمدن در پائیز...
در پائیزی که تو را بنویسم*
* عاشق نشدی وگرنه می فهمیدی پایز بهاریست که عاشق شده است
.
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان ۱۳۸۸ ساعت 2:2 توسط سپهر
|