روز های تکرار...ی
نیم کیلو پیاز ,
چند گوجه فرنگی نیمه کپک زده
چند تا بال و پای مرغ,
مقداری آشغال گوشت و استخوان دنده که گوئی از سفره سگ ولگردی دزدیده بود ,
قبض پرداخت نشده آب و برق ,
وحشت روبرو شدن با موجر...
تمامی درآمد امروز دکانش بود که در زنبیلی با یک دست وچادر لغزانش
را بادست دیگر بدنبال خود می کشید...
رژ روی لبهایش روی چانه و گونه های رنگ پریده اش پراکنده بود .....
بوی دود کباب ,
گرسنگی جگر گوشه های منتظر , ابروهایش را در هم پیچیده بود.
زنبیل را بر زمین گذاشت چادر را بر اندام موزونش چسباند , گره ابروان را بازکرد.
تمام وجودش شراره ای شد و از پنجره بازآشپزخانه همسایه
بر چشمان حریص و نیم تنه عریان کفتاری ریخت که اندام مردانه و
عضلانی اش از پشت هاله های دود خود نمائی می کرد .....
نه اسارت میان بازوان..نه صدای نفس نفس های مردهمسایه ونه گریه
بی صدای خود را می فهمید....
اما
طعم لذیذ کباب را ...
در دهان بچه های گرسنه اش
مزمزه می کرد ..!
.