چرا بهت زده...!

این سقوط خورشید...ماه و ستاره ها به زیر ابر !

دانه های باران متوقف و معلق !...و

محو تماشای تو ...

زمان از حرکت    باز  ایستاده !

دیدگان حیرت زده عابران    یخ زده!

بی تفاوتی من !

همه و همه بازتاب شکوه دوباره دیدن توست !

و دیدگان تو....

مبهوت کوله بار من...!

که مالامال از....

رفتن است..!

چه کنم ؟

آن سرزمین یخ زده دیر بازی است ...

دو باره مرا صلا می زند ...

مرا انتطار می کشد

و من که .....

عمری با تلخی انتظار تو حلوای مرگ

..........می پختم !

حرارت سر زمین یخی را حس می کنم*

 

چه دیر آمدی ...!

 

 

*حالت سوخته را سوخته دل داند وبس    شمع دانست که جان دادن پروانه ز چیست !!