شکوه دیدار!!
چرا بهت زده...!
این سقوط خورشید...ماه و ستاره ها به زیر ابر !
دانه های باران متوقف و معلق !...و
محو تماشای تو ...
زمان از حرکت باز ایستاده !
دیدگان حیرت زده عابران یخ زده!
بی تفاوتی من !
همه و همه بازتاب شکوه دوباره دیدن توست !
و دیدگان تو....
مبهوت کوله بار من...!
که مالامال از....
رفتن است..!
چه کنم ؟
آن سرزمین یخ زده دیر بازی است ...
دو باره مرا صلا می زند ...
مرا انتطار می کشد
و من که .....
عمری با تلخی انتظار تو حلوای مرگ
..........می پختم !
حرارت سر زمین یخی را حس می کنم*
چه دیر آمدی ...!
*حالت سوخته را سوخته دل داند وبس شمع دانست که جان دادن پروانه ز چیست !!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 17:17 توسط سپهر
|