گناه
|
دور شو.... دور تر !
ببین لبخند را میان این همه آتش به یاد آن درخت سیب فنجان چای گلیم کهنه .... آن همه گناه روی لبهای گر گرفته ام رقاصی میکند !
|
|
دور شو.... دور تر !
ببین لبخند را میان این همه آتش به یاد آن درخت سیب فنجان چای گلیم کهنه .... آن همه گناه روی لبهای گر گرفته ام رقاصی میکند !
|
دستهایم را بگیر..
می ترسم , ازین برهوت .....
نه!
رهایم کن !
از تو , می ترسم
من از تهی شدن , از پرشدن !
از رسیدن به تو , از دوریت می ترسم
من از هجر آغوش تو , از غریق لذت شدن
از نمردن..در تو
من از مستی, از هشیاری می ترسم !
من از کلمات .. از حروف الفبا که هر چه میخواهند میشوند.....!
از ناتوانی شان در نوشتن (من)..نوشتن (تو)....
از این نقطه ها( ... ) ی توانا و مبهم
من ازمفهو مشان می ترسم !
من از بودن خورشید, از ظلمت نیمه شب!
از فقر, از غنا
از بگو مگو ها, از سکوت, از کلمه شدن برروی سطور کاغذ
من از فراموشی می ترسم
من از , من! از شهره شدن, از گمنامی, ازنبودن, از بودن
از مردن ...
از آزادی, از پرنده... از قفس
من از زندگی می ترسم!
من از شک, از یقین, گم شدن, پیدا شدن
از تثبیت !
فنا شدن
از آئینه !
من از اعتراف می ترسم
من از عبور زمستان
از خست تابستان
مرگ گل ها در خزان
من از فراموشی بهار می ترسم
من از دریا شدن !..جنگل. کوه ودشت و دمن
از عشق.. از نرسیدن به جنون
از عمر نوح
مرگ شقایق
از تنهائی پروانه
من از مرگ طبیعت می ترسم
من از تکیه کردن به کوه, از بی پناهی, من از آسمان
از ستاره ها...
خالق ستاره ها
من از خدا شدن
می ترسم!
.
چه بزرگ م و نا محدود !
عمری خود را پیمودن و به انتها
نرسیدن ! ؟
دیروز معلم هندسه دایره را درس داد !
.
افسوس که این مزرعه را آب گرفته !!

.