بیاد استاد بزرگ

 

                  

باور نمی کنم , هرگز باور نمی کنم که سالهای سال همچنان زنده ماندنم به طول انجامد !

یک کاری خواهد شد

زیستن مشکل شده است و لحظات چنان به سختی و سنگینی بر من گام می نهند..

و دیر می گذرند...

و احساس می کنم خفه میشوم.. هیچ نمی دانم چرا !؟

اما میدانم کس دیگری به درون من پا گذاشته است و اوست که مرا چنین بی طاقت کرده

احساس می کنم دیگر نمیتوانم درون خودم بگنجم

در خودم بیارامم

از "بودن" خویش بزرگتر شده ام و این جامه برمن تنگی می کند!

این کفش تنگ بیتابی فرار !

عشق آن سفر بزرگ !....

اوه , چه می کشم !!

چه خیال انگیز وجانبخش است

" اینجا نبودن " !

 علی شریعتی ( کویر )

.

هم سنگ !

 

همین چند روزه

آن هنگام که تابستان آخرین نفس های به شمارش افتاده بهار در اوج بی رحمی لگد مال می کند

 به مسلخ ت خواهم سپرد....

من ابراهیم ...

تو....

اسماعیل شو !

گوشهایم را به روی هر  ندا ی جبرائیل ...خواهم بست

تا....همچون اسماعیل از مسلخ نرهی ...

چرا ... !؟

چون اوئی که نیاکان گفتند نجار نیست اما.. در و... تخته را...

هم نجار بود و هم ناشی...

هم سنگ من! : هم ن ا سنگ ....م

 اشتباه ها از من ....

دو روئیها از تو ...

توبه کن که اسماعیلت انگاشتم که... تو

دروغ بودی...و

زائیده دروغ ....

...تو

در جزیره  کوچک خواب دریا میدیدی...و من

میان کویر دریا دیدم

هزار بار پله دوم نردبانت شکست....و من

بدون آن

به خدا رسیدم !

و در آن ضیافت دیدم..که تو

نه اسماعیل بودی....

 نه بهار....

 نه... خزان

 نه هم سنگ !

همین چند روزه....

با آخرین نفس های به شمارش افتاده بهار.....

تمامی تورا.....به

مسلخ  خواهم   برد......

 

آّه ....

اسماعیل.... ... .. .  .    .      . م !   

.