آن زمان که خورشید در خواب غرورش در می غلتد ........و

 ستاره ها  شهاب میشوند ....

و ماه در پهنه آسمان سیاه....... یکه تازی می کند و به  دلهای به خون نشسته فخر می فروشد !!!

مثل همیشه  نگاهم را از مهتاب باز می ستانم.....

پلک ها را بر هم می فشرم ....تا

ترا ببینم !

و می بینمت !!

 

ابروی در هم مکش که..... اگر چه بعد پروازت تمام برگهای تاریخ را ورق زده ام...... اما

سوگند به آخرین نفسهایت ..به واپسین نگاهت که هستی ام را  در آتش سکوت معصومانه اش

همچنان می گدازاند ....

سوگند به آن گلبرگ ...به همان کلمه ای که بر آن بنگاشتی......

سوگند به خونابه ها ی چشمانت ..... که میسوزاندم...هنوز.....

به نهال خشکی که بر کویر سینه ات کاشتی و با اشکهایت  آبیارش بودی تا ...

جان پاختی !!

سوگند به رفتنت .... که چون سیلی بی رحم هستیم را به و یرانی سپرد...

 به خاطراتت ..... که همجنان پر رنگ به چشمان خاکسترینم  گره خورده اند !

به همان یک لحظه فاصله ..میان من وتو....که عمریست در پیمودنش وامانده ام!

و سوگند به فراقی که کشیده ام ....

 بر ستاره باران آسمان ..... همچنان چشم بسته خواهم ماند.

 

تا لحظه دیدار....

یک بوسه ز لبهای تو در خواب گرفتم              گوئی که گل از چشمه مهتاب گرفتم

در برکه اشکم همه دم نقش تو دیدم              این هدیه خوبیست که  از آب گرفتم

هرگـــز نتـوانی که زمن دور  بمانــــی               چون در دل خود عکس ترا قاب گرفتم

مهدی سهیلی

.