قرارمان !

امشب

کنار همان برکه

برهنه ....

سقف مان آسمان

من و تو...و

۲۴ شمع جانگداز.....و

یک آسمان ستاره

 

که مثل پیکر سوخته من...

تا آن هنگام که خورشید خدا زیبائی شب را

از من!

از تو

میگیرد...

میسوزیم و تمام نمیشویم !

امشب !

از شاه پرنده ماهیخوار شنیدم

به قبیله خود فرمان داد

ماهیگیری ممنوع

 

شاه ماهی من !

بیا و ببین اشک شوق بچه ماهی ها را !

 می رقصند و می گریند....

بیاد می آوری ...

به نشانی آن غروب

برای مرگ آن بچه ماهی اسیر در دهان مار !

چه گریه ها که نکردی !

 

برای ضیافت امشب من خدا را هم دعوت نکرده ام

میترسم دوباره حسودی کند !

امشب

من

تو....و

ستاره م ا ن

سقفمان آسمان..

بسترمان پهنه دشت و مخمل شقایق ها....

که عاشقانه لمس تنت را انتظار می کشند....

امشب !

از راه که میرسی بدون درنگ

شمعها را فوت کن

میترسم دراین تیرگی

از نور شعله های شمع

خدا دوباره پیدایمان کند...!!!

.