۱

خونه ما توی یکی از خیابونای بالا شهره توی یکی ار فرعی های این خیابون و توی یه فرعی ده بیستتا خونه که اکثرا لوکسن و درختهای سرو و کاج بلند که قشنگیه این کوچه را دوچندان کردن.

یه همسایه دیوار به دیوار داریم  یه زن و شوهر و یه پسر شش هفت ساله که دست نا سازگارروزگار زن خونواده را به بیماری لا علاجی مبتلا کرده بود و تو هیچ جای دنیا نتونسته بودن درمانش کنن و جوابش کرده بودن و چند روز آخر عمری را آورده بودنش تو خونه و وخیم ترین حالتای مریضیش مصادف شده بود بادهه محرم....

از همسایه ها شنیده بودم که پسر بچه این خونواده شنیده بود غذای نذری ظهر عاشورا مریضا را شفامیده و برای بدست آوردن غذای نذری و شفای مادر تلاش زیادی کرده بود.ضمن اینکه ظهر همون عاشورا خودمم برخورد کوتاهی با این پسر بچه داشتم.

خیلی علاقمند شده بودم سرگذشت پسرک را در اون عاشورا از زبون خودش بشنوم و قصه ای بنویسم.روزها...ماهها گذشت و کمین من برای بدام انداختن پسرک بی نتیجه مونده بود تا اون بعد از ظهر....

با صدای ممتد آیفون غضبناک از خواب پریدم و با عصبانیت تمام و آماده واسه بد و بیراه گفتن بطرفآیفون رفتم...و گوشی را برداشتم...خدای من !!شکار با چهره ای معصوم اما مصمم رو صفحه آیفون منو میخکوب کرد...پرواز کردم.. و خودمو مقابل پسرک پیدا کردم...

سلام آقا......برق چشمانم را در حالت بهت زده پسرک میدیدم

سلام.

 ببخشین توپ من افتاده تو حیاط شما اجازه میدین ببرمش

البته که اجازه میدم ولی به شرطی ک...

حرفمو قطع کرد و گفت میدونم آقا سعی میکنم دیگه توپم تو حیاط شما نیفته..

نه عزیزم به شرطی که  به من قول بدی که با اجازه خونوادت یه بار بیای خونه ما مهمونی ...؟

لبخندی زد و سرشو به علامت رضایت تکونی داد و توپ و برداشت و رفت...

سوژه به قصه من نزدیک شده اما رمیده بود.. چه باید می کردم ! کنار استخر  روی نیمکت نشسته و غرق در قصه بودم. از کجا شروع کنم.چطور ذهن پسرک را به آن دوران تلخ و جانکاه پرواز دهم ؟

لم داده ودست ها را پشت گردنم قفل کرده  و نگاهم به آسمان بود ..و...مبهوت...

که ناگهان گوی خوش اقبالی من چون سنگ آسمانی میان استخر فرود آمد !

از جای جستم...بهتر از این نمی شد . خود را برای ملاقاتی غیر منتظره آماده کردم گوشها را برای شنیدن صدای پای پسرک آنچنان تیز کرده بودم که صدای نفسهایم آزارم میداد....

صدای باز و بسته شدن درب خانه همسایه ها را متر می کردم..انتظار و انتظار و انتظار بیهوده...

نا امیدانه بطرف ساختمان راه افتادم...چه اتفاقی افتاده بود ! یعنی پسرک از گوی اقبال من رویگردانشده ! من که با او به خوبی برخورد کردم ! دیوانه وار جلوی آینه برای خودم شکلک درست میکردم و قدم زنان به خودم بد و بیراه می گفتم...حتی با شنیدن صدای زنگ تلفن بی حوصله از کنار گوشی تلفن گذشتم...خدای من ! شماره همسایه روی صفحه تلفن!...پستچی چندین بار قبض تلفن را اشتباهی در حیاط ما انداخته بود....ومن شماره تلفن خانه شان را دیده بودم.

باید خود پسرک باشد...

الو ....الو عزیزم الو سلام.. الو میدونم توپت دوباره افتاد توی حیاط ما خب بیا ببرش

۲

صدای زمخت و خشنی .... گفت سلام

گیج شده بودم با پاسخی به سلام و احوالپرسی متوجه شدم  پدرش است ...

پسرک قضیه توپ و دعوت و... را برای خانواده بود و..و پدرش گفت که پرتاب توپ برای بار دوم عمدی بوده تشکری و عذر خواهی از زحمت و..اجابت دعوتی که زمانش دقایقی بعد بود و خدا حافظی.

همه چیز دوباره پر رنگ شده بود.آماده میزبانی میشدم که اینبار انتظارم دوامی نداشت .دقیقه ای بعد پسرک با لباسی رسمی کنار من بود.وسایل پذیرایی فراهم بود ولی بدون توجه به شکلاتهای خوشکل و خوشمزه کنجکاوانه به همه جا سرکی کشید تا به کتابخانه رسید..فرصت مناسبی بود خود را به او رساندم و گفتم..بیا این قفسه مخصوص سن توست هر کدام رامی خواهی انتخاب کن چندین کتاب را برداشت نگاهی به شکلها و طرح های روی جلد می انداخت و بعدی و بعدی...

گفت من کتاب هایی را دوست دارم که قهرمان داشته باشد...چه فرصتی بود!!

تو خودت قهرمانی !!

نگاهی کوتاه به من انداخت و طوری که انگار خودش را مسخره میکرد شکلکی درآورد و گفت :ههه قهرمان !!

آره تو واقعا قهرمانی.. دلت میخواد یه داستان بنویسم که تو قهرمانش باشی ؟

برق زود گذری از چشمانش گذشت و ساکت ماند..

باید ادامه میدادم...

جدی میگم من دلم میخواد تو قهرمان یکی از قصه های من باشی

آخه چطوری !!!؟

ببین عزیزم قصه هایی پر خواننده میشن و قشنگ که به حقیقت نزدیک باشن تو یکی از خاطراتتو

واسه من تعریف کن بقیه اش با من.

آخه چه خاطره ای !!

یه خاطره که خودت تو اون نقشی داشته باشی یه کم فکر کن ببین کدوم خاطره ای بیشتر ذهنتو تونسته مشغول کنه ؟

نگاه عجیبی را به سوی من روانه کرد و طوری که حدس میزدم منظور مرا فهمیده بود  ..گفت:

مثلا چی ؟

راستش...راستش منو یادت میاد ؟یادت  نمیاد ؟ ظهر اون عاشورا که سر کوچه از من پرسیدی بیمارستان(.......) کجاست همو ن روز عاشورایی که مامانت  مریض بود....عصبانی شد..به من خیره شد.. تنفر و خشم از نگاهش میبارید.هول شده بودم دوباره همه چیز در حال به هم ریختن بود اشک در چشمانش حلقه زده بود چند باری نصفه نیمه به طرف درب خروجی رفت و ...پشیمان شد بطرف تراس دوید..وارد تراس شد به چپ و راست میرفت و در نقطه ای ایستاد و نگاهش در جایی  نزدیکی های سر کوچه متوقف شد. سپس نگاهش را برگرداند و به نزدیکی درب خانه شان نگاه کرد..و دوباره به همان نقطه اول...مضطرب بود نمی دانست باید به کدامیک از این دو صحنه بیشتر نگاه کند..

به او نزدیک شدم به آرامی دستی بر موهایش کشیدم

 سرش را کنار کشید و دستم را پس زد !

قهرمان به چی نگاه می کنی ؟

زد زیر گریه آنچنان که مرا هم به گریه انداخت .پاهایم را بغل کرده و میگریست (یم) تپش قلب کوچک و مهرباش را روی رانهایم حس می کردم گاهی میگریست...ساکت میشد مسیر نگاهش را عوض میکردو باز میگریست..با بغض تلخی گفت: عمو ببخشین اشکام لباستونو کثیف کرد

کثیف !!؟ اشک قهرمان از باران پاکتره

دستهایش کم کم از اطراف پاهایم سست شد...مرا رها کرد و رفت جایی ایستاد که میتوانست دو نقطه

مورد نطرش را کاملا ببیند.به ابتدای کوچه اما نگاهش به بینهایت ها بود....و به جلوی درب خانه اما در عمق خاطرات !

باشه عمو میگم

و همینطور که اشک از چشمانش بروی گونه ها و سپس به طرف گردنش میلغزید...شروع کرد..

سه روز مانده بود به محرم.....

 ۳

سه روز به محرم مانده بود که آخرین کمسیون پزشکی به هزار و یک استناد نظر به لاعلاج بودن بیماری و دستور انتقال بیمار را به منزل برای گذراندن واپسین ساعات و روزهای باقیمانده عمر را صادر کرده بود. پسرک که سنش اجازه نمیداد مادرش را در ساعات ملاقات بیمارستانها عیادت کند بعد از چند ماه میتوانست دوباره مادر را ببیند.درست یادش میامد که آخرین باری که مادر رادیده بود موقع بردن مادر به بیمارستان بود و تا سر کوچه کنار همان درخت سرو که در این لحظه نگاهش درست به همانجا میخکوب شده بود نگاههای مادر و امبولانس را بدرقه کرده بود...چند ما ه که نه یک عمر درد فراق را در آرزوی سلامتی مادر را گذرانده بود....

آمبولانس در دهانه درب خانه ایستاد و برانکار  با بدرقه ده ها نگاه  نگران فامیل و بستگان جسم نیمه جان مادر را  تا روی تخت مرگ طی کرد .پسرک هنوز نمیدانست که نه تنها مادر بهبود نیافته بلکه حالش بسیار وخیمتر از گذشته است اما کم کم ظرف چند روز از پچ و پچ اطرافیانی که برای آخرین دیدار ها به عیادت مادری که به علت تزریق آمپولهای مرفین معمولا بیهوش بود می آمدند دریافته بود که مادر در آینده ای نزدیک رفتنی است التماس هایش برای انتقال مادر به بیمارستانی دیگر و درمان بی فرجام مانده بود. اما هنوز نا امید نشده بود. یکراه باقی بود...نذری ظهر عاشورا

اما از کجا معلوم که مادر تا ظهر عاشورا زنده میماند..!

هر شب صدای هق هق پسرک را همه از پشت درب بسته اتاقش میشنیدند که :

خدایا صبر کن..صبر کن خدایا  تا ظهر عاشورا صبرکن....

و این خواسته ورد زبان پسرک در روزها و شب ها شده بود....و زمان به تلخی می گذشت...

صبح روز عاشورا پسرک خیلی زود تر از اتاقش خارج شد و سراسیمه بطرف اتاق مادر رفت.لوله اکسیژن هنوز به بینی مادر چسبیده بود.و به سختی نفس می کشید...هنوز زنده بود. پسرک امروز ماموریت مهمی داشت که باید به انجام می رساند. در چند روز گذشته چندین بار به جاهائی که غذای نذری ظهر عاشورا  می دادند رفته بود و مسیر هارا یاد گرفته بود و هر لخظه بار ها مسیر را از ذهن خود مرور می کرد......

ساعت ۱۰ صبح  به طرف آشپزخانه رفت و قابلمه کوچکی برداشت سوار دوچرخه شیکش شد و به سرعت بطرف محل مورد نظر براه افتاد..باید از چند خیابان می گذشت غرق در رویای شفای مادر بود...خدایا دو ساعت دیگه صبر کن.خدایا....

بالای درب خانه مورد نظر پارچه ای نوشته بود توزیع غذا ۱ بعد از ظهر...دیر میشد باید به آدرس بعدی میرفت ..به  آدرس بعدی و بعدی مراجعه کرد ..همه جا مثل هم در مکان سوم از یکی ا مراجعین شنید که فلان جا شروع به توزیع غذا کرده اند با اینکه دور بود اما چاره نداشت....باید میرفت...

از دو کوچه مانده  صدای دل نشین مداح وبوی کباب همه جا را پر کرده بود زیاد شلوغ نبود...

آقا ساعت چنده ؟

یازده و ده دقیقه....

اینجا زود غذا میدن ؟

بله ولی صاحب نذر گفته اول باید اون قابلمه ها که اونجا تو نوبته و مال آشناهاست را بده به صاحباش بعدش به بقیه...

اوه چقدر قابلمه !!!

وصدای صاحب نذر...که  از رو برچسب ها صاحبان ظروف و صدا میزد..

حاج آقا(..... )بفرمائید ببخشید دیر شد می گفتین خودم بچه را میفرستادم واستون میاورد...راستی امروز طلا چند بود ؟

آقای مهندس(.......)  مهندس چرا اینقدر ظرفتون کوچیکه میخواین بگم چند تا یه بار مصرف واستون پر کنن....

حاج آقا(.......)بفرمائید البته میدونم مثل ناهار اربعین پارسال شما نمیشه باید ببخشین نذره دیگه. راستی شنیدم فی دلار بالا رفته...

آقای دکتر (...... )بله بله اینجام حاج آقا دستتون درد نکنه و خدا قبول کنه...

 جناب سرهنگ.....

عمو جان.....

عمه جان.....

خاله جان.....و....و

پسرک سوار بر دوچرخه و بسرعت بطرف محل بعدی براه افتاد اشک از چشمانش سرازیر بود....خدایا یعنی مامان هنوز زنده است....

اینجا هم خیلی شلوغ بود...مردم از سر و کول هم بالا میرفتن یکی از کفشهایش از پایش درآمده و زیر پاهای ازدحام جمعیت مشتاق گم شده بود... رسیدن به آن جلو تقریبا محال بود...پسرک سوار بر دوچرخه و مقصد بعدی... اشکهایش مانع درست دیدن شده بود....صدای آژیر و بوق ممتد امبولاس عبوری را نشنیده بود و.....

دوچرخه له شده و قابلمه شکسته ....و خون سرازیر شده از پا...

آقای آمبولانسی میشه بری مامان منو ببری دکتر ؟

آقا آمبولانسی ساعت چنده ؟

نیم ساعت مانده به ظهر.

مانند باد شروع به دویدن کرد..پاهایش اصلا درد نمی کرد

خود را به محل بعدی رساند و اینجا هم ازدحام !!

مستاصل و بی پناه... درمانده و غریب....و زمان زود گذر...!

صدای گریه وامانده اش چنان بود که توجه اطرافیان را جلب کرد... و با صدای مرد مهربانی که مبهوت  لباس گران قیمت و پای برهنه پسرک شده وگویا صاحب مجلس عزا داری بود به خود آمد...

گرسنه ای ؟

نه !!!

 نه... مادرم بیما ر است  غذای نذری میخوام .... ترا خدا... فقط به اندازه یک قاشق !

و آن مرد مهربان در اندک زمانی چند ظرف یک بار مصرف پراز غذا آماده کرد و به پسرک گفت چرا هول میزنی و پسرک بدون جواب یکی از  غذا ها را گرفت و در میان دیدگان اشکبار مردم به سرعت دور شد...

آن یکی لنگه کفش را هم رها کرد تا بتواند بهتر بدود زمان کوتاه بود و مسافت طولانی .... از خیابانها و کوچه ها میگذشت واز بخت بد موقع پریدن از روی جوی آب کنار خیابان پایش لغزید و نقش بر گل و لای کنار چمن های...و غذای نذری پخش شده و ظرفش هم داخل جوی افتاده بود... پسرک از جای برخاست و مقداری از غذای ریخته  بر آسفالت کنار جوی را با دستانش کوچکش جمع کرد و شتابان براه افتاد... غذای مطهر و دستان مقدسش را بطرف جلو گرفته بود و همچنان میدوید...به کوچه نزدیک شد و سر پیچ کوچه کنار اولین سرو ایستاد... چه میدید !!! ؟ انگار همان آمبولانس بود...بهتر از این نمیشد آمده بود مادر را به بیمارستان ببرد !!!! داشت راه  می افتاد....پسرک دلش میخواست قبل از رفتن مادرش به بیمارستان غذای نذری را به مادرش میخوراند اما چه باک او حاضر بود تا بیمارستان را هم بدود...او میتوانست نام و تلفن بیمارستان را از روی آمبولانس بخواند و خود را به بیمارستان برساند....

 ۴

زمستان ۸۳ بود.برف سنگینی  می بارید. عاشورا بود...درست همین ساعت و همین دقیقه در راه بازگشت به خانه بودم سر پیچ کوچه مان کنار اولین درخت سرو پسرکی رادیدم  مشتی برنج آغشته به خورش لپه در دستهائی از سرما کبود شده ا... پای راستش شکسته بود و آنچنان متورم شده بود که داشت شلوار آغشته به خونش را می ترکاند ... با پاهائی برهنه وسیاه شده ازسر ما ...

 

آقا ببخشین 

 آدرس بیمارستان بهشت زهرا کجاست ؟

 

بیست و دو دقیقه از ظهر گذشته بود.....

 

.